داستان انگلیسی کوری (Blindness)
آنگاه دختری که عینک دودی داشت با صدای آهسته التماس کرد میشه ما در همان سمت شما بخوابیم، آنجاخیالمان راحت تر است.چهارنفری باهم جلو رفتند و به سرعت جابه جا شدند.پس از چند دقیقه، پسرک لوچ گفت گرسنه ام،و دختری که عینک دودی داشت زیر لب گفت فردا، فردا یه چیزی گیر میاوریم بخوریم، حالا بگیر بخواب.بعد کیفش را باز کرد، دنبال شیشه کوچکی می گشت که از داروخانه خریده بود.عینکش را برداشت، سرش را عقب برد و با چشم های کاملاً باز، با یک دست دست دیگرش را هدایت کرد و درچشم هایش قطره چکاند.همه ی قطره ها در چشمش نرفت، اما با این طرز مداوای صحیح، ورم ملتحمه خیل زود التیام پیدا می کند.زن دکتر پیش خود گفت باید چشم هایم را باز کنم.در طول شب، هربار که از خواب بیدار شد، از لای پلک های بسته نور ضعیف لامپ ها را دید که به زحمت بخش راروشن می کرد،اما حالا به نظرش انگار چیزی فرق کرده بود، نور متفاوت شده بود،شاید تاثیر روشنایی سحر بود، یا شاید همان دریای شیر رفته رفته چشم هایش را در خود غرق می کرد.فکر کرد تا ده بشمارد و چشم هایش را باز کند،دوبار این را پیش خود گفت، دوبار تا ده شمرد، و دوبار نتوانست چشم هایش را باز کند.صدای نفس های عمیق همسرش را در تخت مجاور می شنید،صدای خرخر شخص دیگری بلند بود،از خودش پرسید نمی دانم زخم پای آن مردک در چه وضعی است،اما در آن لحظه خوب می دانست که احساس ترحم واقعی نمی کند،می خواست برای چیز دیگری تظاهر به نگرانی کند،می خواست چشم هایش را باز نکند،لحظه ای بعد چشم هایش را باز کرد،همین طوری، نه آگاهانه.از پنجره هایی که از اواسط دیوار تا یک وجبی سقف کشیده شده بود، نور کدر و آبی سحر به اتاق می ریخت.زیر لب گفت من کور نیستم،و ناگهان سراسیمه روی تخت نیم خیز شد،نکند دختری که عینک دودی داشت و در تخت مقابل بود حرفش را شنیده باشد.دختر خواب بود.در تخت پهلویی، تخت کنار دیوار، پسرک خوابیده بود،زن دکتر پیش خود گفت همان کاری را کرده که من کردم، امن ترین جا را به او داده،ماها چه دیوارهای نازکی تشکیل می دهیم، مثل پاره سنگ در وسط جاده،فقط به این امید که دشمن پایش به آن بگیرد و زمین بیافتد،دشمن، کدام دشمن، در اینجا که کسی به ما حمله نمی کند،حتی اگر بیرون از اینجا دزد یا قاتل بودیم، کسی نمی آمد دستگیرمان کند،ماشین دزد هیچ وقت به این اندازه از آزادی اش مطمئن نبوده،چنان از دنیا به دوریم که یکی از همین روزها، دیگر خودمان را هم نخواهیم شناخت،اسممان را هم به یاد نخواهیم آورد،تازه، اسم به چه دردمان می خورد،هیچ سگی سگ دیگر یا سگ های دیگر را از روی اسمی که به آن ها داده شده نمی شناسد،هویت سگ به بویش است و سایر سگ ها را هم از همین راه میشناسند،و ما در اینجا شبیه به نژاد جدیدی از سگ هستیم،وق وق یا حرف زدن همدیگر را می شناسیم،بقیه ی چیزها، مثل اجزای صورت، رنگ چشم یا مو، اهمیت ندارند، انگار وجود ندارند،شب نمی توانست بازگشته باشد، لابد آسمان ابری شده بود، و رسیدن روز را عقب می انداخت.صدای ناله ای از تخت دزد بلند شد،زن دکتر فکر کرد اگر زخم عفونی شده باشد، چیزی برای مداوایش نداریم،در این شرایط کوچک ترین سانحه ای می تواند به مصیبت بزرگی بدل شود، شاید هم ما همه منتظر همین هستیم،منتظریم که در اینحا بمیریم،یکی یکی،با مرگ جانور، زهرش هم از بین می رود.زن دکتر از تخت برخاست،روی شوهرش خم شد،می خواست بیدارش کند، اما شهامت نداشت او را از خواب بیرون بکشد و ببیند هنوز کور است.پابرهنه، قدم به قدم، به تخت دزد نزدیک شد.چشم های دزد باز و بی حرکت بود.زن دکتر آهسته پرسید چطورید.دزد سرش را به سمت صدا چرخاند و گفت بد، رانم خیلی درد می کند،نزدیک بود زن دکتر بگوید بگذار ببینم، که به موقع خودداری کرد،چه بی احتیاط،اما این دزد بود که به یاد نداشت همه در آنجا کورند، و نسنجیده رفتار می کرد،همانطور که اگر چندساعت پیش تر دکتری بیرون از اینجا به او می گفت بگذارید زخم را ببینم، پتویش را کنارمیزد.حتی در آن تاریک روشن، اگر کسی چشم داشت میدید که تشک غرق خون شده و دور تا دور سوراخ سیاه ورمکرده.باند پانسمان باز شده بود.زن دکتر با احتیاط پتو را سر جایش برگرداند،سپس با حرکتی سریع و ظریف دستی به پیشانی دزد کشید.پوست دزد خشک و داغ بود.نور دوباره تغییر کرد، ابرها کنار می رفت.زن دکتر به تختش برگشت،اما این بار روی تخت دراز نکشید.شوهرش را نگریست که در خواب نجوا می کرد،به اندام های نامشخص سایرین زیر پتوهای خاکستری رنگشان نگاه کرد،دیوارهای چرک و تخت های خالی منتظر را دید،و در کمال خونسردی آرزو کرد خودش هم کور شود، تا در پوسته ی ظاهر اشیا رسوخ کند و به درون واقعیت کوریلاعلاج و خیره کنندشان راه یابد.ناگهان، از بیرون بخش، احتمالاً از سرسرایی که دو ضلع ساختمان را از هم جدا می کرد،صداهای خشم آلودی به گوش رسید،بیرون، بیرون، برو بیرون، دور شو، نمیوشد اینجا بمانی، دستورها را باید اطاعت کرد.سر و صدا بلندتر شد،بعد خوابید، دری بهم خورد،حالا آنچه شنیده میشد فقط هق هق گریه های اندوه بار بود و گرمب مشخص فردی که در همان لحظه زمین خوردهبود.در بخش همه بیدار بودند.سرها به سمت در ورودی بخش چرخید.نیازی به دیدن نداشت تا بفهمند چند نفر کور دارند سر میرسند.زن دکتر از جا برخواست.چقدر دلش می خواست به تازه واردین کمک کند،یک کلام محبت آمیز بگوید،به سوی تخت ها راهنمایی شان کند،بهشان بگوید یادتان بماند، این تخت شماره هفت در سمت چپ است،این شماره ی چهار در سمت راست است،امکان اشتباه نیست،بله، ما در اینجا شش نفریم،دیروز آمدیم،بله، ما اولین کسانی بودیم که آمدیم،اسم هایمان چیست، اسم چه اهمیتی دارد،گویا یکی از مردها یک ماشین دزدیده،بعد هم مردی که ماشینش دزدیده شده اینجاست،دختر مرموزی هم هست که عینک دودی دارد و برای ورم ملتحمه اش توی چشم هایش قطره می چکاند،من که کورم، از کجا میدانم عینکش دودی است،خب بر حسب تصادف،شوهرم چشم پزشک است و دختر به مطب او رفته بود،بله، شوهرم هم اینجاست،همه مان ناگهان کور شدیم،آه، البته، یک پسر بچه ی لوچ هم اینجاست.زن دکتر جم نخورد، فقط به شوهرش گفت دارند می آیند.دکتر از تخت برخواست،زنش کمک کرد شلوارش را پایش کند،مهم نبود، کسی چیزی نمی دید،در همان موقع بازداشت شدگان وارد بخش شدند،پنج نفر بودند، سه مرد و دو زن.دکتر با صدای بلند گفت،آرامشتان را حفظ کنید،عجله نکنید،ما اینجا شش نفریم، شما چند نفرید،برای همه جا هست.نمی دانستند چند نفرند،با این که وقتی از ضلع سمت چپ به این طرف رانده شده بودند،بدن هایشان باهم تماس پیدا کرده و گاه حتی به یکدیگر خورده بوندند، اما هنوز نمیدانستند چند نفرند.بار و بنه ای هم نداشتند.وقتی از خواب بیدار شندن و دیدند که کور شده اند و از بخت بدشان نالیدند،بقیه بدون یک لحظه تردید، بی آنکه فرصت خداحافظی با اقوام و دوستانی که در آنجا داشتند بدهند، بیرونشانکردند.زن دکتر تذکر داد بهتر است معلوم کنیم چند نفر تازه وارد داریم و اسمشان چیست.بازداشت شدگان کور، بی حرکت و مردد ماندند،اما بالاخره یک نفر باید شروع می کرد،دو نفر از مردها همزمان به حرف امدند، همیشه همینطور می شود، و همزمان هم ساکت شدند،و مرد سوم بود که گفت شماره ی یک، بعد مکث کرد، انگار می خواست نامش را بگوید، اما ان چه گفت این بود،من افسر پلیسم،و زن دکتر پیش خود گفت اسمش را نگفت، او هم می داند که اسم در اینجا اهمیتی ندارد.مرد دیگری خودش را معرفی می کرد، شماره ی دو، و روال مرد قبلی را دنبال کرد،من راننده ی تاکسی هستم.مرد سوم گفت شماره ی سه، من فروشنده ی داروخانه ام.بعد صدای زنی بلند شد، شماره ی چهار، من مستخدم هتل هستم،و نفر اخر گفت شماره ی پنج، من کارمند یکی از شرکتها هستم.این همسر من است، همسرم، کجایی، به من بگو کجایی،زن گفت، اینجا، اینجا هستم،و گریه سر داد و با قدمهای لرزان و چشمهای باز، و دست هایی که با دریای سفید شیری که به چشمهایش میریخت کلنجار می رفتند، در راهروی میان دو ردیف تخت به راه افتاد.شوهرش، با اعتماد به نفس بیشتری، به سوی او رفت، انگار که زیر لب دعا بخواند، زمزمه می کرد کجایی، کجایی.دستی دست دیگر را یافت، و لحظه ی بعد در اغوش هم بودند،گویی یکی شده اند و بوسه هایشان یکدیگر را جستجو می کرد، بوسه هایی که گاه در هوا گم می شد چون نمیتوانستند گونه و چشم و لب یکدیگر را ببینند.زن دکتر هق هق کنان خود را به شوهرش چسباند، گویی او نیز تازه به شوهرش رسیده بود،اما می گفت عجب بدبختیی، چه مصیبتی.سپس صدای پسرک لوچ شنیده شد که می پرسید مادرم هم امده.دختری که عینک دودی داشت و روی تختش نشسته بود، اهسته گفت میاد، غصه نخور، میاد.در بخش، خانه ی واقعی هر کس جایی است که در ان می خوابد،پس تعجبی ندارد که بزرگترین نگرانی تازه واردین انتخاب تخت باشد،در بخش دیگر هم همینطور بود، وقتی که هنوز چشمشان می دید.در مورد همسر مردی که اول کور شد، تردید جایز نبود، جای طبیعی و قانونی اش در کنار شوهرش بود، تختشماره هفده،و تخت شماره ی هجده را خالی گذاشتند، برای حفظ فاصله با دختر که عینک دودی داشت.باز هم جای تعجب نیست که سعی داشتند هر چه نزدیکتر به هم بمانند،در این مکان رابطه های گوناگونی وجود داشت،بعضی از این رابطه ها عیان شده بود و بعضی دیگر به زودی اشکارمی شد،مثلا، این فروشنده ی داروخانه بود که به دختری که عینک دودی داشت قطره ی چشم فروخته بود،راننده ی تاکسی همان کسی بود که مردی را که اول کور شد به مطب دکتر برده بود،مردی که خود را افسر پلیس معرفی کرد شخصی بود که ماشین دزد را که مثل بچه های گمشده زاری می کرد پیداکرده بود،و مستخدمه ی هتل اولین کسی بود که وارد اتاق دختری که عینک دودی داشت شده بود،همان هنگامی که او دچار حمله ی جیغ و داد شد.با این حال واضح است که همه ی این روابط هم اشکار و دانسته نخواهد شد،یا به خاطر دست ندادن فرصت مناسب،و یا چون هیچکدام توان تصور چنین رابطه هایی را ندارند،و یا خیلی ساده، از روی شعور و کیاست.مستخدمه هتل هرگز به خواب هم نمی دید که زن لختی که دیده بود اینجا باشد،می دانیم که فروشنده ی داروخانه به مشتریان دیگری با عینک دودی نیز قطره ی چشم فروخته است،هیچ یک ان قدر بی احتیاط نبودند که حضور ماشین دزد را به افسر پلیس خبر دهند،راننده ی تاکسی قسم می خورد در چند روز گذشته مسافر کور نداشته.البته مردی که اول کور شد اهسته به همسرش گفت که یکی از بازداشت شده ها همان شیادی است که ماشینشان رادزدید،عجب تصادفی، نه،اما، از ان جایی که در این فاصله می دانست مردک بیچاره رانش به شدت اسیب دیده،با جوانمردی اضافه کرد، به حد کافی تقاص پس داده.غم و شادی برخلاف اب و روغن می توانند با هم مخلوط شوند،و حالا زنش، به دلیل غم عمیق کور شدن و شادی مفرط پیدا کردن شوهر، دیگر انچه را که دو روز پیش گفته بود بهخاطر نداشت،به خاطر نداشت که گفته بود حاضر است یک سال از عمرش را بدهد تا این دزد دغل، واژه انتخابی خودش بود، کورشود.و اگر هم هنوز کوچکترین ته رنگی از خشم روحش را می ازرد، باشنیدن ناله ی رقت انگیز مرد زخمی از میان رفت،خواهش می کنم دکتر، به من کمک کنید.دکتر با کمک زنش، دور زخم را با احتیاط لمس کرد،کار دیگری از او بر نمی امد، شستن زخم ها بی فایده بود، عفونت می توانست به خاطر فرو رفتن عمیق پاشنه کفشیایجاد شده باشد که با سطح خیابان و کف اتاقهای این ساختمان تماس داشته،و یا شاید ناشی از عوامل بیماری زایی بود که چه بسا در اب الوده و تقریبا راکد لوله های قدیمی اسقاط وجود داشت.دختری که عینک دودی داشت با شنیدن ناله ی مرد، از جا بلند شد و با شمردن تخت ها اهسته اهسته خود را بهتخت او رساند.خم شد و دستش را دراز کرد، دستش اول با صورت زن دکتر تماس پیدا کرد،و انگاه، معلوم نیست چگونه،پس از یافتن دست مرد زخمی که از داغی می سوخت، با لحنی غمگین گفت خواهش می کنم مرا ببخشید، همه اشتقصیر من بود،نباید این کار را می کردم،مرد در جواب گفت مهم نیست، توی زندگی از این چیز ها پیش میاد، من هم کاری کردم که نباید می کردم.تقریبا همزمان با چند کلمه اخر، صدای خشن از بلندگو غرش کرد،توجه، توجه، غذا و وسایل بهداشتی و نظافت در ورودی ساختمان گذاشته شده،اول نوبت کور هاست که بروند و غذایشان را بردارند، اول کورها.مرد زخمی که از شدت تب منگ بود، تمام حرفها را درک نکرد، فکر کرد که می گویند باید انجا را ترک کنند، فکرکرد زمان باز داشتشان تمام شده،سعی کرد از جا بلند شود، اما زن دکتر مانع شد،کجا می روید،مرد زخمی پرسید مگر نشنیدید، گفتند کورها باید بروند،بله، اما بروند غذایشان را بیاورند.مرد زخمی ناله ی نومیدانه ای کرد، مجددا احساس دردی را کرد که گوشت بدنش را می درید.دکتر گفت شما همینجا بمانید،من می روم،زنش گفت من هم می ایم.درست وقتی می خواستند از بخش بیرون بروند،مردی که از ضلع دیگر به انجا امده بود، پرسید این مرد کیست،مردی که اول کور شد جواب او را داد، او دکتر است، متخصص چشم.راننده ی تاکسی گفت چه مسخره، این هم از شانس ما که با دکتری بیفتیم که هیچ کاری نمی تواند برایمان بکند،دختری که عینک دودی داشت با زخم زبان جواب داد،و ما هم با راننده تاکسیی بیفتیم که نتواند ما را هیچ جا ببرد.
Every great dream begins with a dreamer. Always remember, you have within you the strength, the patience, and the passion to reach for the stars to change the world
