داستان انگلیسی کوری (Blindness)
کمیسیون با سرعت و قابلیت شروع به کار کرد.پیش از تاریک شدن هوا، تمام کورهای شناسایی شده جمع آوری شدند، همراه با عده ی قابل توجهی از افرادی کهبیم آلوده بودنشان می رفت،لااقل آنهایی که در یک عملیات سریع تجسسی شناسایی و مکان یابی شدند و در محدوده ی خانوادگی و حرفه ایاشخاصی که ناگهان کور شده بودند قرار داشتند.اولین کسانی که به تیمارستان متروکه منتقل شدند دکتر و زنش بودند.سربازان از ساختمان نگهبانی می کردند.در بزرگ ورودی فقط به اندازه ای باز شد که آن دو وارد محوصه شوند، و سپس فوراً بسته شد.طناب کلفتی به منزله ی دستگیره از ورودی تا در اصلی ساختمان کشیده شده بود.گروهبان به آنها گفت قدری به سمت راست بروید تا به یک طناب برسید،با دست آن را بگیرید و مستقیم بروید، یک راست بروید تا برسید به چند پله، جمعاً شش پله.داخل ساختمان، طناب دو رشته می شد، یکی به سمت راست می رفت و یکی به سمت چپ،گروهبان فریاد زد از سمت راست بروید.زن که چمدان را با خود می کشید، شوهرش را به نزدیک ترین بخش نسبت به در ورودی هدایت کرد.اتاق درازی بود شبیه بخش های بیمارستان های قدیم، با دو ردیف تخت خاکستری که رنگشان مدت ها بود پوستهپوسته شده بود.روتختی ها و ملافه ها و پتوها هم همان رنگ بود.زن شوهرش را به انتهای بخش برد،او را روی یکی از تخت ها نشاند، گفت همین جا بمان، من می روم نگاهی به دور و اطراف بیندازم.ساختمان بخش های دیگری هم داشت، با راهروهای تنگ و دراز، و اتاق هایی که لابد زمانی مطب پزشکان بود،مستراح های تاریک و خفه، آشپزخونه ای که هنوز بوی گند غذاهای بد به آن مانده بود،یک ناهارخوری وسیع با میزهای رویه فلزی، سه سلول بالشتک دار با قریب یک متر و هشتاد سانت دیوار بالشتکشده که بقیه ی دیوار را چوب پنبه کرده بودند.پشت ساختمان حیاط متروکه ای بود با درختان فراموش شده، و تنه درخت ها گویی پوست انداخته بود.همه جا اشغال ریخته بود. زن دکتر به داخل ساختمان برگشت.در گنجه ای نیمه باز چشمش به چند کَت بند مخصوص دیوانگان خورد.وقتی پیش شوهرش برگشت گفت حدس بزن ما را کجا آورده اند،و می خواست اضافه کند به یک تیمارستان،اما دکتر دست پیش گرفت، نه، تو کور نیستی، نمی توانم به تو اجازه بدهم اینجا بمانی،بله، حق با توست، من کور نیستم،پس به آن ها می گویم تو را به خانه ببرند، بهشان می گویم دروغ گفتی تا پیش من بمانی.فایده ندارد، آنها که از این جا صدای تو را نمی شوند، تازه اگر هم می شنیدند، توجهی نمی کردند،اما آخر تو می بینی،فعلا،ً اما حتماً من هم یکی از این روزها کور می شوم، یا شاید هر آن،خواهش می کنم، برگرد خانه،اصرار نکن، تازه، تردید دارم سربازها بگذارند خودم را تا دم پله ها برسانم،نمی توانم مجبورت کنم،نه عشق من، نمی توانی، من می مانم تا به تو و کسان دیگری که ممکن است به اینجا بیایند کمک کنم، اما به آنها نگوکه من کور نیستم،چه کسان دیگری،حتماً خیال نمی کنی ما اینجا تنها می مانیم، این دیوانگی است، پس چه انتظاری داشتی؟ما توی تیمارستان ایم!بقیه ی کورها یک جا رسیدند.یکی پس از دیگری در خانه هایشان بازداشت شده بودند،اول از همه مردی که رانندگی می کرد،و بعد مردی که ماشین را دزدیده بود،دختری که عینک دودی داشت،پسرک لوچی که در بیمارستان پیدا شد و مادرش او را به آنجا برده بود.مادرش همراه او نیامده بود، زرنگی همسر دکتر را نداشت که بگوید کور شده در حالی که کوچک ترین ناراحتیچشمی نداشت،زن ساده ای است، دروغ نمی گوید، حتی اگر به نفعش باشد.این چند نفر افتان و خیزان وارد بخش شدند، به هوا چنگ می انداختند،اینجا دیگر طنابی برای هدایتشان نبود، باید خودشان رنج آشنایی با محیط را می کشیدند،پسرک گریه می کرد، مادرش را صدا می زد،و دختری که عینک دودی داشت می کوشید او را آرام کند، می گفت دارد می آید، دارد می آید،و چون عینک دودی داشت می توانست کور باشد یا نباشد،بقیه چشم به این طرف و آن طرف می گرداندند و نمی توانستند چیزی ببینند،اما دختری که عینک دودی داشت می گفت دارد می آید، دارد می آید، گویی حقیقتاً می تواند مادر درمانده یپسرک را ببیند که از در وارد می شود.زن دکتر خم شد و آهسته به گوش شوهرش گفت چهار نفر دیگر آمده اند، یک زن، دو مرد، یک پسربچه،دکتر آهسته پرسید مردها چه شکلی اند،زنش قیافه آنها را تشریح کرد،دکتر گفت دومی را نمی شناسم، اما آن یکی، اینطور که می گویی، می تواند مرد کوری باشد که به مطب آمد.پسربچه یک چشمش چپ است و دختر عینک دودی دارد، جذاب است، هردوی آنها به مطب آمدند.تازه واردین با سر و صدایی که برای جست و جوی جای امن می کردند، این گفت و گو را نشنیدند،حتماً فکر می کردند کس دیگری که وضع آنها را داشته باشد آنجا نیست، و هنوز آن قدرها از کور شدنشان نگذشتهبود تا حس شنوایی شان تیزتر از معمول شده باشد.سرانجام، انگار به این نتیجه رسیده باشند که سیلی نقد به از حلوای نسیه است، هریک روی اولین تختی که تصادفاً بهآن برخوردند نشستند،دونفر مرد، بی آنکه بدانند، کنار هم قرار گرفتند.دختر هنوز به نجوا پسرک را تسلی میداد. گریه نکن، حالا می بینی، مادرت همین الان می آید.سکوت شد، آنگاه زن دکتر با صدای بلندی که تا انتهای بخش و در ورودی می رسید گفت ما اینجا دو نفر هستیم،شماها چند نفرید،این صدای نامنتظر تازه واردین را تکان داد،اما آن دو نفر مرد ساکت ماندند، و دختر بود که در حواب گفت خیال می کنم ما چهار نفر باشیم،من و این پسربچه،زن دکتر پرسید دیگر کی، چرا بقیه حرف نمی زنند،صدای مردانه ای آهسته گفت من هم اینجا هستم، گویی مشکل می توانست حرف بزند،صدای مردانه ی دیگری با کج خلقی غرید من هم هستم.زن دکتر پیش خود گفت مثل این که این ها از شناختن همدیگر واهمه دارند.نگاهشان کرد،عضلات صورتشان غیر ارادی می پرید، حالت عصبی داشند، گردن دراز کرده بودند، انگار چیزی را بو می کشند،اما عجیب این بود که حالت چهره شان یکسان بود، هم تهدیدآمیز و هم ترسان،اما نه ترسشان شباهتی به یکدیگر داشت و نه حالت تهدیدآمیزشان.زن از خودش پرسید بینشان چه گذشته است.در همین وقت صدای رسا و خشنی بلند شد،صدای فردی که از لحنش پیدا بود عادت به امر و نهی دارد.صدا از بلندگویی که به بالای در ورودی نصب شده بود می امد.کلمه ی توجه سه بار تکرار شد،و سپس صدا گفت دولت متاسف است که اجبارا و با فوریت تام وظیفه ی قانونی اش را برای حمایت از ملت دربحران کنونی به هر نحوی اعمال کند،یک بیماری همه گیر، که در حال حاضر مرض سفید نامیده می شود، بروز کرده، و ما برای جلوگیری از شیوع اینبیماری به وجدان و همکاری همه ی شهروندان متکی هستیم،فرض این است که این بیماری همه گیر است و ما فقط شاهد چند مورد تصادفی و همزمان که هنوز قابل توجیهنیستند،نبوده ایم.این تصمیم که تمام افراد الوده در یک جا، وتمام افرادی که به گونه ای با انها تماس داشته اند در مجاورت انها امامجزا نگهداری شوند، با ملاحظات دقیق اتخاذ شده است.دولت کاملا به مسئولیت های خود واقف است و امید دارد همه ی کسانی که این پیام را می شنوند و بی شکشهروندانی شریف هستند،قبول مسئولیت نموده و به یاد داشته باشند که قرنطینه ای که در حال حاضر در ان هستند،بدون هر گونه ملاحظات شخصی، نمادی از همبستگی انان با سایر شهروندان کشور است.پس از این مقدمه، از همه می خواهیم به دستورالعمل هایی که ذکر می شود با دقت توجه کنند،یک، چراغها در تمام مدت روشن می مانند،هر گونه دستکاری در کلیدهای برق بی ثمر است، کلیدها کار نمی کنند،دو، ترک بدون اجازه ی ساختمان به منزله ی مرگ انی است،سه، در هر بخش یک تلفن نصب شده که فقط برای درخواست تدارکات مورد نیاز نظافت و بهداشت از بیرونساختمان است،چهار، بازداشت شدگان مسئول شستن البسه شان با دست هستند،پنج، توصیه می شود از هر بخش نماینده ای انتخاب شود، این توصیه جنبه ی دستور ندارد،بازداشت شدگان هر گونه که صلاح می دانند می توانند خود را، به شرط مقررات ذکر شده و اتی سازماندهی کنند،شش، روزی سه بار کانتینر های غذا کنار در ورودی قرار می گیرد،در سمت راست و چپ، به ترتیب برای بیماران و برای کسانی که مشکوک به الودگی هستند،هفت، باقیمانده ی غذا ها باید سوزانده شود،و این شامل کانتینرها و بشقاب و قاشق و چنگال هم می شود که همه از مواد قابل اشتعال ساخته شده اند،هشت، سوزاندن تمام این ها باید در حیاط های داخل ساختمان و یا در زمین ورزش انجام گیرد،نه، بازداشت شدگان مسئول خسارات ناشی از اتش سوزی هستند،ده، اگر اتش سوزی مهار نشود، چه عمدی و چه غیرعمدی، ماموران اتش نشانی دخالتی نخواهند کرد،یازده، همچنین، بازداشت شدگان در صورت بروز هر نوع بیماری نمی توانند به هیچ کمکی از خارج از ساختمانمتکی باشند، و این امر در مورد نابسامانی های دیگر هم صدق می کند،دوازده،در صورت مرگ و میر به هر علتی، بازداشت شدگان لازم است بدون هیچ تشریفاتی جسد را در حیاط دفنکنند،سیزده، تماس بین ضلع بیماران و ضلع اشخاص مشکوک به الودگی باید در سرسرای مرکزی ساختمان صورتبگیرد،چهارده، اگر افراد مشکوک به الودگی ناگهان کور شوند، باید بی درنگ به ضلع دیگر ساختمان انتقال یابند،پانزده،این اطلاعیه هر روز در همین ساعت برای استفاده ی تازه واردین پخش خواهد شد.دولت و ملت انتظار دارند همه از زن ومرد به وظیفه خود عمل کنند. شب بخیر.
در سکوتی که به دنبال امد، صدای پسرک به وضوح شنیده می شد، مامانم را می خواهم، اما کلمات بدون هیچاحساسی ادا می شد، مانند جمله ای که در یک دستگاه خودکار گیر کرده باشد ونسنجیده و در وقت نامناسب پخششود.دکتر گفت دستوراتی که شنیدیم جای شک باقی نمی گذارد، ما در قرنطینه ایم، کاملا منزوی هستیم و امیدی همبرای خارج شدن از اینجا نیست مگر اینکه علاجی برای این بیماری پیدا شود.دختری که عینک دودی داشت گفت من صدای شما را می شناسم،من پزشک هستم، چشم پزشک،در این صورت شما باید دکتری باشید که من دیروز پیشش بودم،از صدایتان شما را شناختم،بله، شما کی هستید، من ورم ملتحمه دارم و خیال نمی کنم هنوز خوب شده باشد، اما حالا، چون به کلی کورم، زیادفرقی نمی کنه،پسری که با شماست چطور،پسر من نیست، من بچه ندارم.دکتر گفت دیروز یک پسر لوچ را معاینه کردم، تو نبودی،چرا، من بودم، جواب پسرک با لحن ازرده ی کسی گفته شد که ترجیح می دهدبه نقص او اشاره نشود، و حق همداشت، چون این گونه نقصها، مثل هر ناراحتی جسمی دیگری، به مجرد یاداوری، اگر هم تاکنون به چشم نمی امدند،چشمگیر می شوند.دکتر پرسید ایا کس دیگری هم اینجا هست که من بشناسم، ایا مردی که به اتفاق همسرش دیروز به مطب من امدممکن است اینجا باشد،مردی که در حین رانندگی ناگهان کور شد،مردی که اول کور شد جواب داد چرا، منم،ایا کس دیگری هم هست، خواهش می کنم بگویید، ما مجبوریم تا خدا می داند کی اینجا با هم زندگی کنیم، پسلازم است با هم اشنا شویم.ماشین دزد زیر لب گفت بله، بله، فکر می کرد همین برای ابراز وجودش کافیست،اما دکتر با اصرار گفت این صدای ادم نسبتا جوانی است، شما ان مریض مسنی نیستید که اب مروارید داشت،نه دکتر، نیستم،چطور کور شدید،در خیابان راه می رفتم،خب چه شد،هیچی، همینطور که در خیابان می رفتم ناغافل کور شدم.دکتر خواست بپرسد ایا او هم کوری سفید دارد که به موقع خودداری کرد، چه فایده، جوابش هر چه بود، چه کوریسفید یا چه کوری سیاه، نمی توانستند این محل را ترک کنند.دکتر با تردید دستش را به سوی زنش دراز کرد و در نیمه راه دست او را یافت، زنش گونه ی او را بوسید،هیچکس دیگری نمی توانست ان پیشانی گره خورده، لبهای کشیده، چشمهای مرده و شیشه مانند او را ببیند،چشمهایی که به نظر می امد می بینند و نمی دیدند،پیش خود گفت نوبت من هم میرسد، شاید درست همین الان، پیش از ان که حرفم تمام شود، هر ان، همانطور که بهسراغ بقیه امد، یا شاید بیدار شوم و ببینم کور شده ام، یا وقتی چشم هم می گذارم که بخوابم، به خیال این که چرتمبرده.زن به چهار نفر کور نگاه کرد، روی تخت هایشان نشسته بودند، اندک بار و بنه ای که توانسته بودند همراه بیاورندکنار پایشان بود،پسرک با کیف بنددار مدرسه،بقیه با چمدانهای کوچکی که گویی برای تعطیل اخر هفته اماده کرده باشند.دختری که عینک دودی داشت اهسته با پسرک حرف می زد،در ردیف مقابل، مردی که اول کور شد و ماشین دزد، بی انکه بدانند، نزدیک هم، با یک تخت خالی فاصله، روبروییکدیگر نشسته بودند.دکتر گفت دستورات را همه مان شنیدیم، از حالا به بعد هر چه پیش بیاید، در یک مورد تردیدی نیست، هیچ کسبه کمک ما نخواهد امد، پس بهتر است وقت تلف نکنیم و سر و سامانی بگیریم، چون بزودی این بخش پر می شود،این بخش و سایر بخش ها،دختر پرسید از کجا می دانید که اینجا بخش های دیگری هم دارد،زن دکتر جواب داد ما در ساختمان گشته ایم و این بخش را انتخاب کردیم چون به در ورودی نزدیکتر است،و دست شوهرش را به علامت هشدار فشرد که مواظب باشد.دختر گفت دکتر، بهتر است شما ریاست بخش را به عهده بگیرید، هر چه باشد شما دکتر هستید.دکتر بی چشم و بدون دارو به چه درد می خورد،اما شما صلاحیت دارید.زن دکتر لبخندی زد، خیال می کنم باید قبول کنی، البته اگر سایرین موافق باشند،به نظرم فکر خوبی نباشد،چرا،چون فعلا ما اینجا شش نفریم، اما تا فردا حتما بیشتر خواهیم شد، هر روز اشخاص جدیدی خواهند امد، نمی شودانتظار داشت ریاست کسی را قبول کنند که انتخابش نکرده اند،ان هم کسی که در ازای احترامشان چیزی ندارد به انها بدهد، ولو فرض کنیم راضی شوند ریاست و مقررات مراقبول کنند،در این صورت زندگی کردن در اینجا خیلی سخت می شود، تازه خیلی شانس اورده ایم اگر خیلی سخت باشد.دختری که عینک تیره داشت گفت من نظر سوئی نداشتم، اما راستش را بگویم حق با شماست دکتر، هرکی هرکیخواهد شد.یکی از مردها، یا تحت تاثیر این سخنان و یا چون دیگر نمی توانست خشمش را بخورد، از جا پرید و فریاد کشیداین مردک مسئول بدبختی ماست، اگر می توانستم ببینم، می کشتمش،و به سمتی که تصور می کرد مرد دیگر نشسته باشد، اشاره می کرد.انقدر ها هم از هدف فاصله نداشت، اما حرکت نمایشی اش مضحک بود چون انگشت اتهامش متوجه یک پاتختیبیگناه بود.دکتر گفت خونسرد باشید، هیچکس مسئول یک بیماری همه گیر نیست، همه قربانی هستند،اگر من انسان خوبی نبودم، اگر کمک نکرده بودم او را به خانه اش برسانم، هنوز صاحب چشمهای عزیزم بودم.دکتر پرسید شما کی هستید، اما شاکی جواب نداد و به نظر امد از حرفی که زده ناراحت است.انگاه صدای مرد دیگری بلند شد، او مرا به خانه رساند، راست می گوید، اما بعد از موقعیت من سوء استفاده کرد وماشینم را دزدید،دروغ است، من چیزی ندزدیدم،البته که دزدیدی،هر کس ماشینت را زده، من نبودم، پاداش من برای عمل خیرم کوری بود، تازه، خیلی دلم می خواهد بدانم شاهدتکجاست.زن دکتر گفت این جر و بحث هیچ مسئله ای را حل نمی کند، ماشین بیرون است و شما دو تا اینجا.بهتر است اشتی کنید، یادتان باشد که ما باید اینجا همه با هم زندگی کنیم،مردی که اول کور شد گفت من یکی را حساب نکنید، من به بخش دیگری می روم، به دورترین نقطه ی ممکن ازاین شیاد که دلش امد مال یک ادم کور را بدزدد،تازه می گوید به خاطر من کور شده، پس همان بهتر کور بماند، اقلا معلوم می شود که هنوز در این دنیا عدالتیهست.چمدانش را بلند کرد و در حالی که پا به زمین می کشید تا سکندری نخورد، با دست ازادش کورمال کورمال درراهروی میان دو ردیف تخت راه افتاد و پرسید بخش های دیگر کجاست،اما اگر هم جوابی گرفت، نشنید، چون ناگهان خود را زیر باران مشت و لگد ماشین دزد یافت که برای گرفتن انتقاماز مردی که موجب تمام مصیبت هایش می دانست، تهدیدش را عملی کرده بود.در ان فضای بسته غلت می زدند و هر لحظه یکی بر دیگری مسلط می شد، گاهی هم به پایه ی تخت ها می خوردند،و در این فاصله، پسرک لوچ که باز هم سخت ترسیده بود، از نو گریه می کرد و مادرش را صدا می زد.زن دکتر بازوی شوهرش را گرفت، می دانست که نمی تواند به تنهایی مانع کتک کاری انها شود، دکتر را به محلیبرد که دو دشمن خشمگین نفس نفس می زدند و روی زمین تقلا می کردند.دستهای شوهرش را هدایت کرد و خودش عهده دار مرد کوری شد که قدری به نظرش ارام تر می امد، و با مشقتزیاد، زن و شوهر ان دو نفر را از هم سوا کردند.دکتر با عصبانیت گفت رفتار شما ابلهانه است، اگر خیال دارید از اینجا جهنم بسازید، کاملا موفقید، اما یادتان باشدکه ما اینجا تنها هستیم، توقع کمکی از بیرون نمی توانیم داشته باشیم، می شنوید،ماشینم را دزدید، این حرف را مردی که اول کور شد و در این کشمکش کتک بیشتری خورده بود، با ناله گفت،زن دکتر گفت فراموشش کنید، چه اهمیتی دارد، وقتی ماشین شما را بردند در وضعی نبودید که بتوانید ان را برانید.شاید، اما ماشین مال من بود، و این پست فطرت ان را برد و معلوم نیست کجا گذاشت،دکتر گفت به احتمال زیاد ماشین باید همان جایی باشد که این مرد کور شد،دزد یکهو صدایش را ول کرد که، شما خیلی زبلی دکتر،بله قربان، شکی در این مورد ندارم.مردی که اول کور شد، انگار بخواهد خود را از دستهایی که او را گرفته ازاد کند، حرکتی کرد، اما خیلی کوششنکرد، گویی فهمیده بود که احساس خشمش، ولو موجه، موجب برگشت ماشینش نمی شود، و ماشین هم بینایی اشرا به او باز نمی گرداند.اما دزد به تهدیدش ادامه داد، اگر فکر می کنی به همین اسانی از چنگ من خلاص می شوی، خیلی خوش خیالی، اره،ماشینت را من دزدیدم، اما تو چشم من را دزدیدی، کدام دزدتریم،دکتر اعتراض کرد دیگر کافیست، اینجا ما همه کوریم و نه کسی را محکوم می کنیم و نه انگشت روی کسی میگذاریم،دزد با لحنی تحقیر امیز جواب داد من به بدبختی دیگران کاری ندارم،دکتر به مردی که اول کور شد گفت اگر مایلید به بخش دیگری بروید همسرم شما را به انجا می برد، او راه و چاهاینجا را از من بهتر بلد است،نه، متشکرم، عقیده ام عوض شد، ترجیح می دهم همین جا بمانم.دزد با تمسخر گفت این نی نی کوچولو می ترسد تنها بماند مبادا گیر لولو خرخره بیفتد،دکتر که کاسه صبرش لبریز شده بود فریاد زد بس کنید،دزد پرخاش کنان گفت گوشت به من باشه دکتر، ما اینجا همه مساوی هستیم و تو حق نداری به من امر و نهی کنی،کسی امر و نهی نمی کند، من فقط می خواهم این مرد بیچاره را راحت بگذارید،باشه، باشه، اما مراقب رفتارت با من باش، اگر پا روی دمم بگذارند هیچکس جلو دارم نیست، ولی هم می توانمدوست خیلی خوبی باشم و هم دشمن خیلی خطرناکی.دزد با حرکاتی تهاجمی و جسورانه تختی را که قبلا رویش نشسته بود کورمال کورمال پیدا کرد، چمدانش را زیرتخت سر داد، و انگاه انگار بخواهد هشدار دهد اعلام کردحالا می خواهم یک کم بخوابم، چشمتان را درویش کنید می خواهم لباسهایم را بکنم.دختری که عینک دودی داشت به پسرک لوچ گفت تو هم بهتر است بخوابی، همین ور بمان و اگر شب چیزیخواستی، مرا صدا کن،پسرک گفت جیش دارم.با شنیدن این حرف همگی ناگهان احساس کردند ادرارشان گرفته، و افکاری که از مغزشان گذشت کم و بیش ازاین قرار بود،خب، با این مشکل چه کنیم،مردی که اول کور شد زیر تخت عقب لگن گشت، اما همزمان مایل بود لگنی نباشد چون از ادرار کردن در حضوردیگران شرم داشت، ولو اینکه انها نتوانند ببینند، اما صدای ادرار مشخص و خجالت اور است،مردها حاقل از تدبیری استفاده می کنند که برای زنها امکان پذیر نیست، و در این مورد شانس بیشتری دارند.دزد روی تختش نشسته بود و می گفت گندش بگیرد، اینجا برای شاش کردن کجا باید رفت،دختری که عینک دودی داشت با اعتراض گفت مواظب حرف زدنت باش، یک بچه اینجاست،به روی چشم، عزیز جان، اما اگر مستراح پیدا نکنی، همین حالاست که شاش بچه ات از لای لنگهایش سرازیر شود.زن دکتر میانه را گرفت و گفت شاید من بتوانم توالتها را پیدا کنم، یادم هست بویشان به دماغم خورد.دختری که عینک دودی داشت گفت من هم می ایم، و دست پسر بچه را گرفت،دکتر گفت بهتر است همگی برویم، این جوری در مواقع ضروری راه را یاد می گیریم،ماشین دزد بی انکه جرات کند حرفش را بلند بزند پیش خود گفت می دانم چه فکری توی کله ات است، تو نمیخواهی همسر مامانی ات هر دفعه که من شاشم بگیرد همراهم بیاید.معنی ضمنی این فکر نیاز جسمانی اش را کمی بیدار کرد و او را به تعجب واداشت، انگار که کوری باید از شورجنسی بکاهد.پیش خود فکر کرد خب، پس همه چیز هم از دست نرفته، توی کشته ها و زخمی ها هم یک ادم زنده پیدا میشه، وصحبتشان را از یاد برد و به خیال پردازی پرداخت.فرصت زیادی برای این کار پیدا نکرد، دکتر می گفت یک صف درست کنیم، همسرم راهنما می شود، هر کسدستش را روی شانه ی نفر جلویی بگذارد، اینجوری دیگر کسی گم نمی شود.مردی که اول کور شد به صدای بلند گفت من با این مرد هیچ جا نمی روم، به وضوح اشاره اش به شیادی بود کهمالش را دزدیده بود.یا برای پیدا کردن همدیگر و یا برای اجتناب از برخورد به یکدیگر به زحمت می توانستند در راهروی تنگ جمبخورند،بیشتر به این خاطر که زن دکتر مجبور بود مثل کورها راه برود.بلاخره صف تشکیل شد،دختری که عینک دودی داشت دست پسرک لوچ را در دست گرفته بود و او را راه می برد،پشت سرش دزد با زیرشلوار و زیرپیراهن می آمد،دکتر پشت سر دزد بود،و آخر از همه، مردی که اول کور شد، فعلاً مصون از هر نوع تهاجم بدنی.خیلی آهسته حرکت می کردند، انگار به شخصی که هدایتشان می کرد اطمینان نداشتند،با دست آزادشان به عبث در جست و جوری یافتن چیزی محکم مثل در و دیوار بودند.دزد که پشت سر دختر قرار داشت، از بوی عطر او و افکار قبلی خودش، تحریک شد،تصمیم گرفت از دست هایش استفاده ی بهتری کند،با یکی پشت گردن دختر، زیر موهایش را نوازش داد، و با دست دیگر، خیلی بی تعارف و علنی، سینه اش را گرفت.دختر به جنب و جوش افتاد تا اخالی بدهد، اما مرد محکم او را گرفته بود.آنگاه دختر با تمام قدرت لگدی به عقب سر حواله کرد. پاشنه ی کفشش، که مثل میخ تیز بود، ران *** دزد راسوراخ کردو او که غافل گیر شده بود فریادش از درد به هوا رفت.زن دکتر برگشت و پرسید چه خبر است،دختری که عینک دودی داشت در جواب گفت پایم سر خورد و مثل اینکه نفر پشت سری ام را زخمی کردم.خون از لای انگشتان دزد که ناله می کرد و فحش میداد و می خواست بفهمد چقدر صدمه دیده است، جاری شدهبود،من زخمی شدم، این سلیطه نمی فهمد پایش را کجا می گذارد،و دختر چکشی جواب داد تو هم نمی فهمی دست هایت را کجا می گذاری.زن دکتر ماجرا را فهمید، اول لبخند زد، اما بعد دید زخم خیلی عمیق است،خون از ران مرد فلک زده سرازیر شده، و نه آب اکسیژنه دارند و نه ید، نه چسب زخم و نه تنزیب، و نه هیچ نوعماده ی ضد عفونی، هیچ، هیچی ندارند.صف بهم خورده بود،دکتر می پرسید زخم کجاست،این جا، این جا، کجا، روی رانم، مگر نمی بینی، این ماده سگ پاشنه ی کفشش را فرو کرد توی رانم،من هم پایم سر خورد، دست خودم که نبود،دختر حرفش را آنقدر تکرار کرد که از فرط عصبانیت داد کشید این حرام زاده مرا دستمالی می کرد، فکر می کردچطور زنی هستم.زن دکتر مداخله کرد، این زخم باید فوراً پانسمان شود،دزد پرسید آب از کجا بیاوریم،از آشپزخانه، در آشپزخانه آب هست، اما لازم نیست همه برویم، من و شوهرم او را می بریم، بقیه همین جا منتظربمانید، زود برمیگردیم،پسرک گفت من جیش دارم،یک کمی خودت را نگه دار، همین الان برمی گردیم.زن دکتر می دانست که باید یک بار به سمت راست و یک بار به سمت چپ بپیچد، سپس از راهروی تنگی که یکزاویه ی قائمه تشکیل می داد بگذرذ تا به آشپزخانه که در انتهای آن بود برسد.پس از چند قدم، تظاهر کرد که راه را گم کرده، ایستاد، چند قدم عقب رفت، گفت آه، حالا یادم آمد،و از آنجا یک راست یه آشپزخانه رفتند،وقت را نمی شد تلف کرد، خون ریزی شدید شده بود.اول آب شیر کثیف بود، مدتی طول کشید تا رنگش روشن شود، آب مانده و ولرم بود، انگار در لوله ها گندیده بود،اما مرد از تماس آب با زخمش نفس راحتی کشید. زخم بدی بود.زن دکتر پرسید حالا چطوری باید زخمش را بست.زیر یکی از میزها چند کهنه ی کثیف که لابد زمین شور بود، دیده می شد، اما استفاده از آن ها اصلاً صلاح نبود،زن گفت گمان نکنم اینجا چیز به درد بخوری پیدا شود، و تظاهر به جست و جو کرد،دزد ناله کنان گفت اما این جوری که نمیشه ولم کرد دکتر، خون ریزی بند نمیاد، خواهش می کنم به من کمک کنید،مرا ببخشید اگر چند لحظه پیش به شما جسارت کردم،دکتر گفت ما می خواهیم به شما کمک کنیم، وگرنه اینجا نبودیم،و به او دستور داد زیر پیراهنتان را در بیاورید، چاره ی دیگری نیست.مرد زخمی زیر لب مِن مِن کرد که به زیر پیراهنش نیاز دارد، اما آن را درآورد.زن دکتر وقت را برای درست کردن باند تلف نکرد و زیر پیراهن را دور ران او پیچید و محکم کشید و توانست بارکاب ها و تکه ای از زیرپیراهن یک گره زخمت سردستی روی آن بزند.
Every great dream begins with a dreamer. Always remember, you have within you the strength, the patience, and the passion to reach for the stars to change the world
