شعری از سهراب سپهری

A light descended on earth,

I saw two footprints in the desert sands.

Wherefrom had it come?

And where was it going?

Only two footprints were visible,

Maybe somebody had stopped on the ground by mistake.

Suddenly the footprints started moving,

Light followed the footprints,

The footprints were lost.

I watched myself from the opposite direction:

A cavity was filled by death

And I started to move in my dead corpse,

I could hear the sound of my footsteps from distance,

Maybe I was passing a desert.

I was imbued with a lost expectation.

Suddenly a light fell on my dead body

And I resurrected with anxiety:

Two footprints filled my existence.

Wherefrom had it come?

Where was it going?

Only two footprints were visible

Maybe somebody had stopped on the ground by mistake

 

نوری به روی زمین فرود آمد

 

دو جاپا بر شن‌های بیابان دیدم.

از کجا آمده بود؟

به کجا می رفت؟

تنها دو جاپا دیده می شد.

شاید خطایی پا به زمین نهاده بود.

ناگهان جاپاها براه افتادند.

روشنی همراهشان می‌خزید.

جاپاها گم شدند،

خود را از روبرو تماشا کردم:

گودالی از مرگ پر شده بود.

و من در مرده خود براه افتادم.

صدای پایم را از راه دوری می‌شنیدم،

شاید از بیابانی می‌گذشتم.

انتظاری گمشده با من بود.

ناگهان نوری در مرده‌ام فرود آمد

و من در اضطرابی زنده شدم:

دو جاپا هستی‌ام را پر کرد.

از کجا آمده بود؟

به کجا می‌رفت؟

تنها دو جاپا دیده می‌شد.

شاید خطایی پا به زمین نهاده بود.

سهراب سپهری

 

*کلید واژه ها*

 

footprints = جاپا

opposite direction = روبرو

anxiety = اضطراب

داستان کوتاه من زن هستم

Because I'm a woman

A little boy asked his mother, "Why are you crying?" "Because I'm a woman," she told him.

 

"I don't understand," he said. His Mom just hugged him and said, "And you never will."

 

Later the little boy asked his father, "Why does mother seem to cry for no reason?"

 

"All women cry for no reason," was all his dad could say. The little boy grew up and became a man, still wondering why women cry. Finally he put in a call to God. When God got on the phone He asked, "God, why do women cry so easily?" God said: "When I made the woman she had to be special. I made her shoulders strong enough to carry the weight of the world, Yet gentle enough to give comfort. I gave her an inner strength to endure childbirth and the rejection that many times comes from her children. I gave her a hardness that allows her to keep going when everyone else gives up, And take care of her family through sickness and fatigue without complaining. I gave her the sensitivity to love her children under any and all circumstances, Even when her child has hurt her very badly. I gave her strength to carry her husband through his faults And fashioned her from his rib to protect his heart. I gave her wisdom to know that a good husband never hurts his wife, But sometimes tests her strengths and her resolve to stand beside him unfalteringly. And finally, I gave her a tear to shed. This is hers exclusively to use whenever it is needed." "You see my son," said God,

 

"The beauty of a woman is not in the clothes she wears, the figure that she carries, Or the way she combs her hair. The beauty of a woman must be seen in her eyes, Because that is the doorway to her heart - the place where love resides.

 

زیرا من زن هستم

 

پسربچه ای از مادرش پرسید:چرا تو گریه می کنی؟ مادر جواب داد برای اینکه من زن هستم. او گفت: من نمی فهمم!مادرش اورا بغل کرد و گفت: تو هرگز نمی فهمی بعد پسربچه از پدرش پرسید:چرا به نظر می آـید که مادر بی دلیل گریه می کند. همه زنها بی دلیل گریه می کنند!این تمام چیزی بود که پدر می توانست بگوید. پسربچه کم کم بزرگ و مرد شد.اما هنوز درشگفت بود که چرا زنها گریه می کنند؟ سرانجام او مکالمه ای با خدا انجام داد و وقتی خدا پشت خط آمد،او پرسید: خدایا چرا زنها به آسانی گریه می کنند؟ خدا پاسخ داد:وقتی من زن را آفریدم،گفتم او باید خاص باشد من شانه هایش را آنقدر قوی آفریدم تا بتواند وزن جهان را تحمل کند و در عین حال شانه هایش را مهربان آفریدم تا آرامش بدهد. من به او یک قدرت درونی دادم تا وضع حمل و بی توجهی که بسیاری اوقات از جانب بچه هایش به او می شود را تحمل کند. من به او سختی را دادم که به او اجازه می دهد وقتی که همه تسلیم شدند او ادامه بدهد و از خانواده اش به هنگام بیماری و خستگی و بدون گله و شکایت مراقبت کند. من به او حساسیت عشق به بچه هایش را در هر شرایطی حتی وقتی بچه اش او را به شدت آزار داده است ارزانی داشتم. من به او قدرت تحمل اشتباهات همسرش را دادم و او را از دنده همسرش آفریدم تا قلبش را حفظ کند. من به او عقل دادم تا بداند که یک شوهر خوب هرگز به همسرش آسیب نمی رساند. اما گاهی اوقات قدرتها و تصمیم گیری هایی را برای ماندن بدون تردید در کنار او امتحان می کند. سرانجام اشک را برای ریختن به او دادم. این مخصوص اوست تا هروقت که لازم شد از آن استفاده کند. پسرم می بینی که زیبایی زن در لباسهایی که می پوشد ودر شکلی که دارد یا به طریقی که موهایش را شانه می زند نیست. زیبایی زن باید در چشمانش دیده شود. چون درچه ای است به سوی قلبش، جائیکه عشق سکونت دارد.

 

*کلید واژه ها*

 

understand = فهمیدن

grew up = رشد کردن

resides = سکونت

نکته آموزشی برای یادگیری بهتر زبان انگلیسی

در گذشته دانشمندان بر این باور بودن که مطالبی که یاد میگیریم میتونه از ذهن انسان پاک بشه و به اصطلاح فراموش بشه. هنوز هم افراد زیادی فکر میکنند که فراموشی یعنی پاک شدن اطلاعات از ذهن انسان. ولی تحقیقات اخیر نشون میده که هیچوقت اطلاعات از ذهن انسان پاک نمیشه. بلکه غیر قابل دسترس میشه. این موضوع مقوله ی جدیدی رو در بحث یادگیری ایجاد کرده که به کار گیری این موضوعات خیلی بیشتر میتونه در امر یادگیری به ما کمک کنه.

به عنوان مثال الان خیلی از دانشجوها هستند که وقتی بخوان یه درسی رو یاد بگیرن، از همین روش قدیمی خوندن چندین و چند باره ی مطلب اون هم بصورت پشت سر هم استفاده میکنن. یعنی یه مطلب رو از اول تا آخر میخونن و وقتی به آخر رسیدن دوباره از اول شروع میکنن به خوندن اون. اما با توجه به آزمایشات جدید این کار عملکرد و کارامدی بسیار کمی داره. در واقع بهترین حالت یادگیری وقتی رخ میده که یادآوری مطالب در زمانی صورت بگیره که اونها تا حد زیادی غیر قابل دسترس (فراموش) شده باشن.

حفظ کردن طوطی‌وار و فلش کارتی، روش مناسبی برای افزایش دایره‌ی لغات انگلیسی نیست.

از این موضوع به صورت خیلی خوبی میتونیم در یادگیری زبان انگلیسی بهره ببریم. مثلا فرض کنید که میخواهیم یک لغتی رو یاد بگیریم. مثلا لغت memorize. یک راهش که معمولا دانشجوها استفاده میکنند اینه که هی بگیم memorize یعنی حفظ کردن ... memorize یعنی حفظ کردن ... memorize یعنی حفظ کردن ... . بعضی ها ممکنه صد بار هم این جمله رو پشت سر هم تکرار کنن که بتونن این لغت رو حفظ بشن. اما شاید یک هفته و یا دو هفته بیشتر طول نکشه که این لغت از یادشون بره. اما با توجه به تحقیقات جدید اگر فرض کنید امروز لغت memorize رو دیدین و مفهومشو یاد گرفتین. بعد یه مدت بگذره و این لغت فراموش بشه و یک روز دیگه در یک قالب دیگه دوباره این لغت رو ببینین و مفهومشو یاداوری کنین؛ اگر دو سه بار دیگه این فرایند رخ بده این لغت رو به طور کامل یاد میگیرین و احتمال فراموشیش هم بسیار میاد پایین.

داستان کوتاه کلاه زیبا

Beautiful Hat

 

Mr Jones had a few days's holiday ٫ so he said ٫ I'm going to go to the mountains by train .

 

He put on his best clothes ٫ took a small bag ٫ went to the station and got into the train .

 

He had a beautiful hat ٫ and he often put his head out of the window durning the trip and looked at the mountains . But the wind pulled his hat off .

 

Mr Jones quickly took his old bag and threw that out of the window too .

 

The other people in the carriage laughed . Is your bag going to bring your beautiful hat back ? "they asked" .

 

No ٫ "Mr Jones answered" ٫ but there's no name and no address in my hat ٫ and there's a name and an address on the bag .

 

Someone's going to find both of them near each other ٫ and he's going to send me the bag and the hat .

 

 

کلاه زیبا

 

آقای "جونز" ، چند (روزی) روزِ تعطیل داشت . پس (با خود) گفت ؛ من با قطار به کوهستان میروم

 

او بهترین لباس های خود را پوشید ، کیف کوچک (خود) را برداشت ، (و) رفت به ایستگاه و وارد قطار شد .

 

او یک کلاه زیبا داشت ، و اغلب اوقات در هنگام سفر ، سر خود را از پنجره بیرون می آورد و به کوها نگاه میکرد اما باد (یکدفعه ای) کلاه او را از سرش انداخت

 

آقای "جونز" سریع کیف قدیمی اش را برداشت و به بیرون از پنجره پرتاب کرد .

 

بقیه مردم داخل واگن خندیدند ، آیا کیفه توهه که میخواد کلاه قشنگت رو واست برگردونه ؟ «آنها پرسیدند»

 

نه ، «آقای جونز جواب داد» ، داخل کلاهم نه اسمی هست نه آدرسی اما در داخل کیفم هم اسم هست هم آدرس .

 

یک نفر هر دو تاشون رو کنار هم پیدا میکنه و هم کیف و هم کلاه رو برام میفرسته

 

Important Words : (کلمات مهم)

 

 Holiday : روز تعطیل

 Mountains : کوهستان

 Took : برداشت

 During : در حین

 Threw : پرتاب کرد

 Trip : سفر

 Carriage : واگن

 Bring : آوردن

 Both : هر دو

 Each other : یکدیگر

 

Important Multiword Verbs : (افعال چند کلمه ای مهم)

 

 Put on : پوشیدن

 Pulled off : کشیده شد

 

شهر همرفست

 

Hammerfest is a small town in the north of Norway ' it is near the Arctic Circle. only 9407 people live here. In the winter,it is light for only two or three hours.people have breakfast, lunch and dinner in the dark. In the summer, it is light for 24 hour,and people go to bed very late,some people play golf in the midnight sun.

 

همرفست یک شهرکوچک درشمال نروژاست این نزدیک مدارقطبی است فقط نه هزاروچهارصدوهفت نفردراینجازندگی می کنند . درزمستان فقط برای دو یا سه ساعت هواروشن است مردم درتاریکی صبحانه ونهاروشام می خورند. درتابستان برای بیست وچهارساعت هواروشن است ومردم خیلی دیرمی خوابند.برخی ازمردم درآفتاب نیمه شب گلف بازی می کنند

 

*کلیدواژه ها*

Arctic Circle مدارقطبی

Midnight sun آفتاب نیمه شب

داستان کوتاه آواره

Adrift

By: Adam Khan, Self-Help Stuff That Works

In 1982 Steven Callahan was crossing the Atlantic alone in his sailboat when it struck something and sank. He was out of the shipping lanes and floating in a life raft, alone. His supplies were few. His chances were small. Yet when three fishermen found him seventy-six days later (the longest anyone has survived a shipwreck on a life raft alone), he was alive -- much skinnier than he was when he started, but alive.

 

His account of how he survived is fascinating. His ingenuity -- how he managed to catch fish, how he fixed his solar still (evaporates sea water to make fresh) -- is very interesting.

 

But the thing that caught my eye was how he managed to keep himself going when all hope seemed lost, when there seemed no point in continuing the struggle, when he was suffering greatly, when his life raft was punctured and after more than a week struggling with his weak body to fix it, it was still leaking air and wearing him out to keep pumping it up. He was starved. He was desperately dehydrated. He was thoroughly exhausted. Giving up would have seemed the only sane option.

 

When people survive these kinds of circumstances, they do something with their minds that gives them the courage to keep going. Many people in similarly desperate circumstances give in or go mad. Something the survivors do with their thoughts helps them find the guts to carry on in spite of overwhelming odds.

 

"I tell myself I can handle it," wrote Callahan in his narrative. "Compared to what others have been through, I'm fortunate. I tell myself these things over and over, building up fortitude...."

 

I wrote that down after I read it. It struck me as something important. And I've told myself the same thing when my own goals seemed far off or when my problems seemed too overwhelming. And every time I've said it, I have always come back to my senses.

 

The truth is, our circumstances are only bad compared to something better. But others have been through much worse. I've read enough history to know you and I are lucky to be where we are, when we are, no matter how bad it seems to us compared to our fantasies. It's a sane thought and worth thinking.

 

 

آواره

 

وقتی ستیون کلهن در سال 1982 به تنهایی از اقیانوس اطلس عبور می کرد به شیئی برخورد کرد و قایقش غرق شد. در قایق نجاتی خارج از مسیر تردد کشتی ها سرگردان بود و ذخیره غذایی چندانی نداشت و شانس نجاتش کم بود، تا وقتی که سه ماهیگیربعد از گذشت 76 روز پیدایش کردند( پیش ترین مدتی که کسی توانسته به تنهایی بعد از غرق شدن کشتی در قایق نجات زنده بماند). زنده بود اما خیلی لاغر تر از وقتی که سفرش را شروع کرده بود اما به هر حال زنده بود. توضیح اینکه چه طور در این مدت از نبوغش برای گرفتن ماهی و تعمیر آب شیرین کن خورشیدی استفاده کرده و زنده مانده واقعا جالب است.

 

اما چیزی که توجه ام را به خودش جلب کرد این بود که چه طور به خودش امید می داد در حالی هیچ امیدی وجود نداشت. وقتی بسختی رنج می برد و هدفی برای ادامه تلاش وجود نداشت. زمانیکه قایق نجاتش سوراخ شد با تنی ضعیف بیش از یک هفته تلاش کرد تا تعمیرش کند اما باز هم هوا خارج می شد و پر باد نگه داشتن قایق واقعا درمانده اش کرده بود. گرسنه بود و بشدت آب بدنش را از دست داده بود. تسلیم شدن تنها گزینه معقولی بود که به نظر می رسید.

 

وقتی افراد از شرایطی این چنینی نجات پیدا می کنند با استفاده از قوه تخیلشان کاری می کنند که به آنها شجاعت تحمل شرایط را بدهد. اما خیلی ها در شرایط سخت مشابه، تسلیم و یا دیوانه می شوند. کاری که نجات یافتگان از مرگ با ذهنشان انجام می دهند به آنها کمک می کند تا به جای تن دادن به شانس و احتمال جرات روبرو شدن با شرایط را پیدا کنند.

 

کلهن در شرح داستانش نوشت" به خودم گفتم می تونم از عهده اش بر بیام"، " در مقایسه با چیزهایی که دیگران تجربه کرده اند، من خوش شانسم. این چیز ها را همش تکرار می کردم تا تحملم را زیاد کنم. بعد از اینکه آن جمله را خواندم به خاطر اینکه حس خاصی را به من القا می کرد نوشتمش. وقتی حس می کردم اهدافم دور هستند و نمی توانم به آنها برسم و یا مشکلاتم خیلی سخت شدند جملات مشابه ای را به خودم گوشزد می کردم. و هر دفعه که تکرار می کردم به خودم می آمدم.

 

حقیقت این است که شرایط ما زمانی سخت به نظر می رسد که با موقعیت های بهتری مقایسه شوند. اما همیشه بودند کسانی که تجربه های بدتری هم داشته اند. من به اندازه ک

افی تاریخ خوانده ام تا بدانم که من و شما خوش شانس هستیم که در جای خودمان هستیم. در موقعیتی که ما هستیم، مهم نیست که اوضاع ما در مقایسه با رویاهایمان چقدر بد به نظر می رسه. مهم اینه که این نوع نگرش ارزشمند و معقول به نظر می رسه.

 

*کلید واژه ها*

 

survived = ‌زنده ماند

ingenuity = نبوغ

circumstances = شرایط